یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۳۹۵

آیا تام هنکس مورد اعتمادترین آدم آمریکاست؟

جرج کلونی و بردپیت را از ذهن تان بیرون کنید. همان طور که فیلم های تازه اش «کاپیتان فیلیپس» و «نجات آقای بنکس» بهمان یادآوری می کنند، هیچ کس نمی تواند بهتر از تام هنکس نقش آدم خوبه را بازی کند.
روز دوشنبه، ۲۷ مارس ۱۹۹۵ در تالار شراین لس آنجلس، تام هنکس به خاطر بازی اش در «فارست گامپ» اسکار بهترین بازیگر را گرفت. این دومین اسکار هنکس در طول این سال ها بود؛ درست ۳۷۱ روز پیش از آن، روی سکوی پاویون دوروتی چندلر ایستاد و همین جایزه را برای نقش آفرینی در فیلم «فیلادلفیا» دریافت کرد. در حالی که ته صدایش از احساسات می لرزید گفت: «به لطف گروه بازیگرها بود که توانسته ام اینجا بایستم.

زنان و مردانی که پرده فیلم را با آنها شریک بوده ام، آنها بی آن که خودشان خبر داشته باشند، از من بازیگر بهتری ساختند و به لطف زنی توانسته ام اینجا باشم که شریک زندگی ام است.» مکث کوتاهی کرد تا نفس بگیرد و دوربین ها در این فاصله ریتا ویلسون را که هفت سالی از ازدواجش با تام هنکس می گذشت پیدا کردند. «او بود که به من عشق را آموخت و هر روز بهم اثباتش کرد.»
هنکس نفسش را بیرون داد و سرش را تکانی داد تا دوباره کنترل احساساتش را به دست بگیرد و در این لحظه سالن از صدای تشویق ها منفجر شد. تام هنکس اینجا داشت نقش خود تام هنکس را بازی می کرد، و بهمان تصویری کمیاب از مردی دوست داشتنی نشان می داد که بالاخره پیروز به خط پایان رسیده بود و چنان روح آدم را قلقلک می داد که فقط باید مجسمه ای مرمرین می بودی تا تحت تاثیر قرار نگیری.

بعد از این که اشک ها خشک شد، وقت این پرسش کنجکاوی برانگیز رسید: تام هنکس واقعی و تام هنکسی که نقش بازی می کند، کجا از هم فاصله می گیرند؟ فستیوال فیلم لندن با «کاپیتان فیلیپس»، یکی از فیلم های تام هنکس آغاز به کار کرد. یک داستان امروزی و مهیج درباره دزدهای دریایی که در ساحل سومالی اتفاق می افتد. یک هفته بعد فستیوال با فیلم دیگری از تام هنکس، «نجات آقای بنکس» پایان می گیرد که درباره ساخت پر دردسرِ نسخه سینمایی «مری پاپینز» است و در آن تام هنکس نقش والت دیزنی را بازی می کند.

بعد از ۳۵ سال حضور سینمایی، حالا نام تام هنکس برای خودش به علامتی تجاری بدل شده و وقتی از «فیلم تام هنکس» حرف می زنیم، به جز حضور هنکس چیزهای دیگری هم درباره فیلم می فهمیم.

حدسش را می زنیم که فیلم درباره یک آدم معمولی و زیادی دوست داشتنی آمریکایی باشد. آدمی عمیقا فروتن و متواضع که بدی هایی هم ازش سر می زند. کسی که محجوب بودنش هم در شخصیت خودش و هم در فیلم منعکس می شود و صمیمیت ظاهری اش نمی تواند این واقعیت را که نسبت به آدم های دور و برش احساس فاصله دارد، پنهان کند.

مهم تر از همه این است که هدف غایی او نه شهرت و نه ثروت، که ثبات است. فارست گامپ در تمام طول زندگی اش از یک حادثه تاریخی به حادثه دیگر کشیده می شد، اما آرزویش این بود که با جنی ازدواج کند. همان طور که کاپیتان میلر در «نجات سرباز رایان» ماموریت نجات مرگ آورشان را فرصتی می دید برای این که دوباره به زنش که در پنسیلوانیا بود برسد.

در «بی خوابی در سیاتل» هنکس که زنش را از دست داده، گویی به دست آهن ربایی از یک سوی قاره آمریکا به سمت دیگرش کشیده می شود تا با مگ رایان رابطه عاطفی تازه ای را تجربه کند و در «جو در برابر آتش فشان» نقش یک کارگر تیره روز کارخانه را بازی می کند که به جزیره کوچکی در اقیانوس آرام سفر می کند و در آنجا هر چه را در زندگی می خواهد، می یابد. در این فیلم هم مگ رایان نقشی پررنگ دارد.

در «آدم بزرگ» هنکس نقش پسری دوازه ساله را بازی می کند که آرزویش برای یکهو بزرگ شدن برآورده می شود و در بدن بالغ تازه اش می فهمد که مشکلات زیادی سر راهش وجود دارد و کلانتر وودی، گاوچران انیمیشنی مجموعه «داستان اسباب بازی» پیکسار، آدم بالغ و بزرگسالی است (البته از نوع عروسکی و کوچکش) که می خواهد مثل بچه ها و بی قید و شرط بهش عشق بورزند.

نه برد پیت، نه جرج کلونی و نه دنزل واشنگتن یا دنیل دی لوئیس هیچ کدام نمی توانستند این نقش ها را بازی کنند. کافی است یک نگاه به این آدم ها بیندازید و بفهمید که بعید است خوشبختی کلاسیک برای شان کافی باشد؛ برای این جور زندگی زیادی خوش چهره یا پر ابهت اند.

انی دپ یا رابرت دانی جونیور نمی توانستند نقش پل اجکامپ، مامور زندان در «مسیر سبز» را بازی کنند که رابطه ای عجیب و شگفت انگیز با یک زندانی محکوم به مرگ پیدا می کند، چون خب خود دپ و دانی آدام هایی عجیب و غریب و شگفت انگیزند.

البته این هم بی تاثیر نیست که در زندگی واقعی هم هنکس به نظر الگوی ثبات و رضایت است. خواننده های ماهنامه «ریدرز دایجست» هر بار به او به عنوان «مورد اعتمادترین آدم آمریکا» رأی می دهند. مؤدب است و زیادی مهربان و دل پذیر، و بحث برانگیزترین خبری که خانواده اش تا به حال درست کرده، مربوط به وقتی است که معلوم شد پسرش چستر با اسم مستعار «چت هیز» ماریجوانا مصرف می کند و رپ می خواند.

هنرش هم مثل زندگی اش است. هنکس بازیگری است که می تواند در وقت لازم خارج از معرکه داستان خودش فقط به تماشا بنشیند، در حالی که بر صورتش چیزی میان اخم و لبخند دارد و چشمان باریک شده اش انگار منتظرند که ببینند حالت واقعی صورتش را خوانده اید یا نه.

اگر ۵۷ سال هم عقب بروید می بینید که ماجرا همان است. هنکس مهمان ناخوانده خانواده اش بود، پنج سال بعد از تولدش در ۱۹۵۶، پدر و مادرش از هم جدا شدند. دوران کودکی اش را همراه پدرش آموس که سرآشپز بود و مدام شغل عوض می کرد دور کالیفرنیا و نوادا می چرخید. بعد از فارغ التحصیلی از مدرسه به دانشگاه ایالتی کالیفرنیا رفت تا تئاتر بخواند اما در بیست سالگی از آنجا بیرون آمد تا به طور حرفه ای بازیگری را دنبال کند. سال بعدش اولین دستمزدش را به خاطر بازی در نقش «گرومبوی دیوانه» در اجرایی از «رام کردن زن سرکش» دریافت کرد. نمایش به مدت سه ماه در کل اهایو اجرا شد و هنکس ۲۱۰ دلار از آن به دست آورد.

در مصاحبه با مجله «جی کیو» در سال ۱۹۹۸ می گوید: «من اصل و نسب چندانی در بازیگری ندارم، به خاطر شکل زندگی ام بوده که به سمت این کار کشیده شده ام. همه چیزمان را توی صندوق عقب می گذاشتیم و شش ماه، شش ماه این ور آن ور می رفتیم.»

اولین حضور سینمایی اش در سال ۱۹۸۰ بود، در فیلم ترسناک کم بودجه ای به اسم «می داند که تنهایی»، بعد پای موفقیت های بزرگ تری به کارنامه اش باز شده و دو سال در سریال تلویزیونی به اسم «رفقای دختر شده» بازی کرد که در آن نقش یک متصدی آگهی در نیویورک را بازی می کرد و لباس زنانه می پوشید تا بتواند در هتلی ارزان قیمت که فقط زن ها را می پذیرفت، تختی کرایه کند.

در «آب پاشی» (۱۹۸۴) اولین فیلم از پنج فیلمش با ران هوارد، نقش آلن را بازی می کرد، مردی که عاشق یک پری دریایی می شود. برت رینولدز، دادلی مور و چوی چیس نقش را رد کرده بودند و هکس هم اول برای نقش برادر آلن تست داده بود که آن هم آخر به جان کندی رسید. آن موقع مجله پیپل نوشت که هنکس به زور خودش را سی ساله جا زده، اما تصدیق کرده بود که این فیلم می تواند مسیر حرفه ای اش را بهبود ببخشد. «آب پاشی» در آمریکا به دهمین فیلم محبوب سینما در سال ۱۹۸۴ بدل شد و کاری کرد که هنکس بارش را برای دهه پیش رو ببندد.

چندتایی کمدی نه چندان به یادماندنی بازی کرد تا نوبت به «بزرگ» رسید که در سال ۱۹۸۸ اولین نامزدی اسکار را برایش آورد. (آن سال اسکار را داستین هافمن به خاطر بازی اش در «رین من» دریافت کرد.) حالا پیشنهادها از هر طرف به سمت او می آمدند و فیلم هایی که در آنها بازی می کرد، مدام بهتر و موفق تر می شدند. در اوایل دهه ۹۰ دیگر برای هر فیلم پنجاه میلیون دستمزد می گرفت، دستمزدی نجومی که حتی نقش اصلی اقتباس افتضاح دی پالمار از «آتش غرور» هم به خواب نمی دید. بعد در سال ۱۹۹۳ نوبت به «فیلادلفیا» رسید که برای یک پرونده اشتباهی مختومه شده می جنگید؛ فیلمی که اولین اسکارش را به همراه داشت و او را به یکی از معتبرترین بازیگرها بدل کرد. هنکس شگفت انگیزترین آدم معمولی هالیوود بود.

در شش سال بعدی پربارترین همکاری ها را با کارگردان های معروفی مثل رابرت رمه کیس، نورا افرون و استیون اسپیلبرگ داشت؛ سه فیلمسازی که به شکلی افسانه ای می توانند در داستان های ساده جادو کنند. برای افرون در دو فیلم کمدی رمانتیک روبروی مگ رایان بازی کرد، که هر دو الهام گرفته از دوران طلایی فیلم های عاشقانه هالیوودی بودند. «بی خوابی در سیاتل» به «عاشقانه به یادماندنی» پهلو می زد و «نامه داری» برای مخاطب هایی که اینترنت را دیده بودند، یک جور «مغزه سر نبش» به روز شده بود.

افرون در سال ۱۹۹۳ در مصاحبه با «لس آنجلس تایمز» گفته: «دو جور نقش اصلی مرد در داستان های عاشقانه آمریکایی وجود دارد؛ اولی خداگونه ای است که هرگز کسی مثل او را از نزدیک ندیده اید، مثل کری گرانت، و دومی کسی مثل پسر همسایه بغلی است که تمام عمر او را می شناخته اید، مثل جیمی استوارت، تام توی دسته دوم است.»

افرون اولین و آخرین کسی نبود که چنین مقایسه ای می کرد. در بهار سال ۱۹۸۹، وقتی که هنکس ۳۳ ساله بود، مجله «لایف» برای شماره ویژه اش که اسطوره ها را کنار بازیگرهای مشابه فعلی شان قرار می داد، از او و استوارت کنار هم عکاسی کرد.

البته نمی شود هنکس را در همه نقش های استوارت تصور کرد؛ کافی است او را توی «سرگیجه» هیچکاک تصور کنید تا همه مقایسه ها در ذهن تان از هم بپاشد. محال است بشود او را تصور کرد که دنبال کنیم نواک راه می افتد اما ناگهان و اتفاقی در گالری به او بر نمی خورد، احتمالا با وجود تام هنکس پیش از آن که پای هیچ کدام شان به آن برج ناقوس برسد، داستان پایانی خوش به خودش می دید.

از آن طرف هم خیلی از نقش های هنکس هست که استوارت نمی توانست خوب از آب در بیاوردشان. دوتا از آنها مال زمه کیس است و شاید شناخته شده ترین نقش های هنکس باشند. یکی شان بدون شک «فارست گامپ» است، مردی که هیاهویی در تاریخ به راه می اندازد و پیروز میدان ها می شود، آن هم تنها با سلاح نزاکت و محبت و خوش خلقی. (این شما را یاد کسی نمی اندازد؟) دومی چاک نولاند بود، مامور پست شرکت فدرال اکسپرس که در جدا افتاده چهار سال را در جزیره ای پرت افتاده در اقیانوس آرام جنوبی گیر می افتاد.

اما در واقع اولین فیلمش با اسپیلبرگ در سال ۱۹۹۸ بود که – چرا آن قدر طول کشید؟ – به نظر من جوهری ترین بازی هنکس را به ما نشان داد.

در فیلمنامه اولیه «نجات سرباز رایان» کاپیتان میلر یکی از قهرمان های معمولی جنگ بود، رابرت رودت صحنه به خشکی نشستن در نرماندی او را این طور توصیف می کند «آرام، جان سخت از جنگ، قدرتمند، و بی توجه به اطراف». رودت حتی سیگاری گوشه دهن او می گذارد و کبریتش را با کلاه یکی از سربازها روشن می کند.

اما هنکس از قدیم نقش ها را به تن خودش اندازه می کند و فیلمنامه را از نو برای خودش می نویسد، برای همین هم کاپیتان میلر در انتهای فیلم آدمی معقول، اهل عمل، و کم و بیش معمولی به نظر می رسد. به بیان دیگر شبیه شخصیت خود هنکس می شود. افرون یک بار به حدس و گمان گفته بود که شاید همین عادتش است که به او اجازه می دهد همیشه و از همه موقعیت ها جان سالم به در ببرد، حتی با وجود چند کار حساس اخیرش – «رمز داوینچی» و در ادامه فیلم غیر جذاب «لری کراون» (که خودش هم کارگردانی کرده بود) فوق العاده بلند و بیش از حد نزدیک، و «اطلس ابری» – همچنان ستاره اش از درخشش نیفتاده.

شاید بتوان گفت که هنکس و اسپیلبرگ با انطباق پذیری شان فیلم «نجات سرباز رایان» را نجات دادند، اگر آدم جان سختی را می دیدیم که فرز و چابک در ساحل اوماها به خشکی می آید، نمی توانستیم طنین وحشت های فیلم را حس کنیم و شاید پیام فیلم به کلی از دست می رفت. دو ساعت و نیم بعد، بعد از نبرد در ویرانه های رامل، هنوز هم می شود نجابت چهره میلر را دید، خاک خورده اما هنوز خوانا و حک شده با کلماتی که هرگز از ذهن آدم پاک نمی شوند.

به مت دیمون، یا همان سرباز رایان می گوید: «کاری کن لیاقتش را داشته باشی.» و ناگهان واقعیت کل جنگ به شکل هولناکی جلوی چشم مان روشن می شود. به خاطرش باید از هنکس ممنون باشیم. از آدم خوبه ماجرا این همه انتظار نمی رود.

آدم بزرگ (۱۹۸۸)  BIG

1-big
هشت سال از اولین فیلمی که تام هنکس بازی کرده بود می گذشت، اما هنوز بخت آن چنان که یک شبه به در خانه بازیگران هالیوودی می آید، سراغش نیامده بود تا این که پنی مارشال برای بازی در «آدم بزرگ» سراغ هنکس رفت؛ فیلمی فانتزی – کمدی درباره پسری دوازده ساله که در یک کارناوال از ماشین آرزو می خواهد بزرگ شود. صبح روز بعد که پسر از خواب بیدار می شود، تبدیل به مرد ۳۵ ساله ای شده است.

بازی هنکس و معصومیتی که به عنوان یک پسربچه سی و چند ساله در نقشش داشت، نظر خیلی از منتقدان را به خودش جلب کرد. بابتش نامزد بهترین بازیگر مرد اسکار شد، جایزه گلدن گلوب را به خانه برد و جای پایش در هالیوود محکم تر شد.

فیلادلفیا (۱۹۹۳) Philadelphia

1-philadelphia
«فیلادلفیا» یکی از اولین فیلم های هالیوودی بود که موضوعش به طور مستقیم درباره ایدز بود. ساختار فیلم هیچ کلیت سازی نمی کرد و از شعارهای مرسوم این دست فیلم ها هم بسیار فاصله داشت. در آن سال ها «فیلادلفیا» به دلیل موضوعش و تاثیری که روی تماشاگر می گذاشت، بسیار مورد توجه قرار گرفت. تام هنکس در این فیلم نقش اندرو بکت را داشت و به خاطرش اولین جایزه اسکارش را گرفت.

فارست گامپ (۱۹۹۴) Forrest Gump

1-forrest
بدشانسی فرانک دارابونت این رود که «رهایی از شاوشنگ» را درست در سالی ساخت که رابرت زمه کیس «فارست گامپ» را کارگردانی و تام هنکس هم در آن بازی کرد. «فارست گامپ» اجازه نداد هیچ جایزه مهمی در آن سال از زیر دستش در برود. تام هنکس در نقش مرد عقب مانده ذهنی همین طور که روی نیمکت نشسته هم زمان با تعریف خاطرات کودکی تا میان سالی اش، تاریخ معاصر آمریکا را هم برای تماشاگران مرور می کند. «فارست گامپ» برنده شش جایزه اسکار از جمله بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین کارگردانی شد و در مجموع بیش از چهل جایزه سینمیای از آن تام هنکس و عوامل فیلم کرد.

نجات سرباز رایان (۱۹۹۸) Saving-Private-Ryan

1-private
تام هنکس برای بازی در این فیلم برای چهارمین بار نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شد اما در نهایت مجسمه طلایی اسکار را به رقیبش روبرتو بنینی برای بازی در «زندگی زیباست» واگذار کرد اما هشت سال بعد از بازی در این فیلم، یگان ویژه ارتش آمریکا برای اولین بار و البته تا به امروز آخرین بار، نشان افتخار عضویت در یگان رنجر ارتش را به تام هنکس برای بازی در «نجات سرباز رایان» اعطا کرد. موفقیت تجاری «نجات سرباز رایان» باعث شد تا ژانر فیلم های جنگی بعد از بیشتر از یک دهه بار دیگر احیا شود و تهیه کننده ها را دوباره به ساختن فیلم هایی در این ژانر ترغیب کند.

جدا افتاده (۲۰۰۰) Cast Away

1-cast-away
تام هنکس در «جدا افتاده» ایفاگر نقشی بود که بار دیگر نظر اهالی آکادمی را به خودش جلب کرد و باعث شد تا نامزد بهترین بازیگر نقش اول مرد شود اما بازی راسل کرو در «گلادیاتور» این قدر چشمگیر بود که از همه رقبایش جلو بزند و مجسمه اسکار بهترین بازیگر مرد آن سال را به خانه ببرد.

«جدا افتاده» دومین همکاری تام هنکس با رابرت زمه کیس بود. تام هنکس برای بازی در این فیلم، علاوه بر کلاس های فشرده ورزش و بدنسازی با یک رژیم سخت غذایی نزدیک ۲۵ کیلوگرم از وزنش را کم کرد تا چهره واقعی تری از مردی تنها و سرگردان در یک جزیره دور افتاده نشان دهد.

جاده ای به پردیشن (۲۰۰۲) Road to Perdition

1-road-to-per
از سال ۲۰۰۰ به بعد کمتر نقشی بود که تام هنکس بازی کند و منتقدان سینمایی را به وجد بیاورد. از این سال به بعد بیشتر بازی بازیگرانی که در کنار او در فیلم ها بازی می کردند مورد توجه قرار می گرفت، درست مانند همین فیلم که پل نیومن نامزد دریافت جایزه اسکار شد و جایزه گلدن گلوب را از آن خودش کرد. هنکس در «جاده ای به پردیشین» نقش میشل سالیوان قاتل یک گروه مافیایی آمریکایی را بازی می کند. قاتلی که در نهایت برای فرار از دست هم گروهی هایش آواره کوچه و خیابان می شود.

قاتلین پیرزن (۲۰۰۴) The LadyKillers

1-ladykillers
برادران کوئن برای ساخت نسخه تازه ای از «قاتلین پیرزن» سراغ تام هنکس رفتند تا نقش پروفسور دوررا در فیلم شان بازی کند؛ پروفسوری که هر چند به نام اجاره اتاق و تمرین گروه موسیقی وارد خانه پیرزنی می شود اما هدف اصلی او و گروهش حفر تونل و سرقت از کازینوی نزدیک خانه است. «قاتلین پیرزن» اولین و تنها همکاری برادران کوئن  با این چهره محبوب و محجوب هالیوود بود و البته خیلی ها را بابت توانایی تام هنکس در اجرای نقشی که خیانت و طنازی را با هم داشت، غافلگیر کرد.

ترمینال (۲۰۰۴) The Terminal

1-terminal
«ترمینال» ششمین همکاری تام هنکس و استیون اسپیلبرگ بود. در این فیلم هنکس نقش مرد سرخوشی را بازی می کند که از کشوری با نام عجیب و غریب کارکوزیا در فرودگاه جان اف کندی برای انجام یکسری معاملات تجاری در آمریکا پیاده می شود اما نه اجازه خروج از فرودگاه به او داده می شود و نه به دلیل شروع جنگ در کشورش می تواند به آنجا برگردد. در بازی و کاراکتر تام هنکس – که در این فیلم وجهی رمانتیک و عاشقانه هم دارد – مانند زمان بازی در «فارست گامپ»، معصومیتی وجود دارد که تماشاچی را با خود همراه می کند.

پل جاسوس ها (۲۰۰۵) Bridge of Spies

1-bridge-of-spies
تام هنکس با «پل جاسوس ها» بعد از چند سال به نقطه اوج برگشت، به جایگاهی که هم مورد توجه منتقدان قرار بگیرد و بازی اش تحسین شود و هم مخاطبان عادی را سرگرم کند. برگ برنده هنکس در این درام تاریخی بازگشت به نقش های موفقش بود. نقش هایی که در آنها آدم جذابی به نظر می رسید که گرفتار دردسر غیرمنتظره ای می شد و باید در بدترین شرایط، بهترین تصمیم را می گرفت. هنکس در دل فضای تیره و تار سال های جنگ جهانی دوم، حس و حالی طنزآمیز هم به برخی سکانس های فیلم بخشیده و نقش آدمی را که اشتباهی در موقعیتی ناآشنا قرار گرفته به نقشی به یادماندنی تبدیل کرده است.
منبع: تی نیوز

بزرگ پل جاسوسان جدا افتاده فارست گامپ
قاتلین پیرزن فیلادلفیا نجات سرباز رایان جاده ای به پردیشن
ترمینال

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.